گمنامی با طعم شهرت

گمنام اگر در پی گمنامی بود هرگز گمنام نمیشد...او شهرت را خواست ...شهرت در کنار حوض کوثر

گمنام اگر در پی گمنامی بود هرگز گمنام نمیشد...او شهرت را خواست ...شهرت در کنار حوض کوثر

گمنامی با طعم شهرت

دنیا انگار قصد دارد که ما را بیازماید
رقیب میطلبد و انگار همه سینه سپر کرده ایم که بایستیم درمقابلش
و چه کودکانه گمان کردیم که چیزی هستیم در مقابل قدرت مافوق اراده ی او
و حال که زندگیم مسیر حق و حقیقت را یافته است,چه زیبا میفهمم که...الیس الله بکاف عبده...
من ملتهبم...اما حب تو در من خانه کرده است
پس ملت_حب_آنه به دنبالت می آیم
چون شک ندارم و من یتوکل علی الله فهو حسبه...
و این گونه التحابم آرام می شود...

آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۶ دلم...
  • ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۳ حرف...
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۰ عشق!!!
آخرین نظرات

۰۱:۱۵۲۳
فروردين

امروز دورهمی دوستانه داشتیم با دوستان دوره راهنمایی و دبستان...

در این جمعِ تماما متاهل فهمیدم نداشتن همسر یک درد است(که برای من همین یک درد هم نیست) و داشتنش هزار و شونصد و پونصد هزار درد :-|

امشب فهمیدم که باید تا میتوانم بهانه برای رد کردن پیدا کنم و تا میشود مجرد بمانم!

خدایا من را در این راه ثابت قدم نگه دار....

ملت- حب
۲۱:۱۷۰۲
اسفند


ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم


پ.ن: ازون شعرایی که یهومیان جلو روت، خیلی قشنگ، خیلی زیبا، خیلی حرف دل!
پ.ن.1: یکم دعا لازم دارم، دریغ نکنید.
ملت- حب
۰۰:۳۶۰۷
بهمن

خدارو شکر الان بالا سرم یه سقفه که تو سرمای زمستون یخ نکنم

خداروشکر الان بخاری داریم تو خونمون که وقتی پاهام یخ میکنه بچسبونم بهش

خداروشکر که آب گرم تو لوله خونمونه ک مجبور نشم با آب یخ صورتم رو بشورم

خداروشکر که یه بالشت نرم زیر سرمه که سرم روی زمین نمیذارم

خداروشکر که یه تشک و پتوی گرم و نرم دارم که با خیال راحت بخوابم

خداروشکر بابا و مامانم خروپف میکنن که بدونم هنوز نفسشون خونه رو گرم میکنه

خداروشکر که هر روز با داداش و آبجی کوچیکم دعوا میکنم که بدونم دارمشون 

خدارو شکر که هر روز بابت کارم بالا و پایین می شم که بفهمم هنوز تو جامعه تاثیرگذارم

خداروشکر که گاهی معده ام ترش میکند و گاهی مریض می شم که یادم نره قدر سلامتی رو بدونم

خدارو شکر که گاهی خیلی بی پول میشم و تا مغز میرم تو قرض که یادم باشه بابام و مامانم برای پول دراوردن چی کشیدن

ی نگاهی به سراسر زندگیتون بندازید

همین چیزای ساده ارزش شکر گزاری رو داره

تاحالا چند بار بابت داشتن پتو خدارو شکر کردید؟

پ.ن: این شکر گزاری ها رو هر شب تو ذهنم مرور میکنم و سعی میکنم ی چیز جدید بهش اضافه کنم.

ملت- حب
۰۰:۰۰۰۵
آبان
قبل از سفر تصمیم گرفتم که عکس اقا را چاپ کنم و علاوه بر زدن کوله ها بین زوار پخش کنم تا آنها هم عکس آقا را داشته باشند.
به لطف یکی از دوستان تصویر بسیار زیبایی از آقا و با شعار همان سال پیاده روی طراحی شد.
پوستر را به مغازه بردم و 4 تا رنگی بزرگ آ4 برای کوله هایمان و 6تا 4 تایی سیاه سفید برای پخش بین مردم چاپ گرفتم و همه را پرس کردم.
آنقدر جذاب و زیبا شده بود که یکی را همان اردکان از ما گرفتند:)
صبح زود از مرز شلمچه راهی عراق شدیم همه یک چفیه انداخته بودیم و عکس بزرگ آقا را به چفیه ها سوزن زده بودیم.
من علاوه بر چفیه سربند یا زهرا را به سرم بسته بودم و کوله ی جبهه پدرم را روی دوشم انداخته بودم.
لب مزر عراق که رسیدیم سرباز عراقی با دیدن عکس آقا نگاهی به من کرد و به عربی گفت سید علی خامنه ای؟ گفتم بله دستی روی عکس کشید و بر صورتش مالید و راه را باز کرد تا رد شوم.
بعد از مرز رفتارها جالب تر شد.
یکی رد می شد و میگفت خدا خیرت بده چه عکس قشنگی با خودت اوردی.
اون یکی رد می شد میگفت: اقا گفته عکس منو نیارید پیاده روی.
یکی دیگر میگفت: عکسا اقا را به کوله ات نزن خوبیت ندارد.
و...
کیف کوچکی گرفته بودم برای مدارک و پولی که مادرم بین همه تقسیم کرده بود تا اگر خدایی نکرده گم شدیم از ادامه مسیر باز نمانیم؛ عکس های کوچک شده و پرس شده اقا را در ان کیف گذاشته بودم و یک دسته سنجاق قفلی به دسته آن زده بودم تا همراه هر عکس سنجاق را هم به طرف بدهم.
بعد از زیارت سه روزه نجف به سمت کربلا به راه افتادیم.
جایتان سبز گاهی در مسیر؛ عراقی ها می دویدند دنبال چرخ دستیمان و از ما عکس آقا را می خواستند و گاهی با نشستن ما کنار جاده برای استراحت می آمدند و عکس آقا را با دستمال پاک می کردند و میرفتند.
اولش نمی دانستم که عکس های کوچک شده را به چه افرادی بدهم اما با دیدن پرچم کشور های خارجی در پیاده روی به ذهنم خظور کرد که عکس ها را بین علمداران کشور های خارجی تقسیم کنم.
فکرم را با مادرم در میان گذاشتم و موافقت کرد.
اولین عکس را به علمدار کشور جاکارتا دادم، صبح اولین روز پیاده روی در موکبی سرسبز بین راه نجف تا کربلا...
5 مرد بودند که دورهم جمع شده بودند و حرف می زدندعکس را به پدرم دادم و گفتم به آن مردها بده، جلو رفت و عکس را به سمت مرد گرفت پنج نفری که ایستاده بودند با دیدن تصویر آقا همگی خم شدند و یکی از آنها عکس را گرفت و بوسید و روی چشم گذاشت و به جلوی لباسش سنجاق کرد.
حالا در راه کارمان شده بود پیدا کردن پرچم های کشور های مختلف.
یکی بود به گمانم باز هم اهل جاکارتا بود، خیلی جوان بود و با پای برهنه مسیر را طی می کرد. جلو رفتم و عکس را به سمتش گرفتم نگاهی به عکس کرد و خم شد و بوسید و آن را به جلوی لباسش آویزان کرد و با زبان خودش تشکر کرد.
و به همین ترتیب عکس ها با عکس العمل های مشابه بین علمداران کشور های خارجی پخش می شد.
عکس های بزرگی که برای خودمان چاپ گرده بودیم هم تا نجف دوام نیاورد و عراقی ها و ایرانی ها با اصرار از ما گرفتند و تنها عکسی که برایمان باقی مانده بود به ام زینب زن 23 ساله ای داده شد که یک شب در خانه اش مهمان بودیم.
ام زینب 23 سال داشت و 4 دختر! همسرش مجاهد بود و برای اسلام میجنگید، وضعیت مالی خوبی نداشتند اما انقدر برای زوار خرج می کردند که گمان میکردی پول دار تر از صاحبان صنایع است.
سفر خیلی خوبی بود خیلی خوب!
انقدر سختی هایش میچسبید که از همان جا برای امسال برنامه میریختم.
امسال هم راهیم ان شالله
دعاکنید برای ما و حلال کنید.
پ.ن: اگر از تصویر زیر استفاده کردید برای پدر طراحش یه فاتحه بخونید.

اقا
ملت- حب
۰۰:۵۳۰۱
آبان

گفت 300 میلیون حقوق میگرند و طلبکارند!

 پیشانیشان که هیچ اگر زانوها و لپ هایشان هم از شدت نماز و سجده پینه ببندد، من خدای این ها را نه 10 بار بلکه 100 بار کافرم!

من هم کافرم خدایی را که تو با حقوق 300 میلیونی میپرستی!


پ.ن: وقتی وارد این کار شدم، پدرم گفت سیاست کثیف است، آبرویت را تا نبرند ول نمی کنند!

گفتم: آن زمان پدرها و مادر ها بچه های خود را به میدان جنگ می فرستادند، دادن آبرو که در برابر جان چیزی نیست!



ملت- حب
۰۱:۱۶۲۷
شهریور


از روز قبل تصمیم به گردش گرفته بودیم آن هم در دل طبیعت و با اقوام نزدیک.
سه روزی است که حال خوشی ندارم و همه کارهایم را نیمه کاره رها میکنم. ذهنم به شدت مشغول است!
گاهی، مدت ها مینشینم و به دیوار روبرویم خیره میشوم!
این گردش را برای خودم غنیمت میدانم که شاید بتواند آرامم کند!
صبح، طبق معمول این دو روز با تپش قلب شدید از خواب بیدار میشوم!بدنم گر گرفته است و گرما از لابه لای موهایم حس می شود.
مثل هر روز صبحانه آماده است، با بی اشتهایی چند لقمه ای میخورم و آماده می شوم برای رفتن به گردش!
کارهای امروز را با خبرنگارانم هماهنگ می کنم و کتابم را بر میدارم و داخل ماشین می نشینم.
با خواهرم هماهنگ می شویم و من اصرار آنها به ماشین دامادمان می روم! شب گذشته تا سحر بیدار بودم و هنوز مغزم انگار خواب است!
در طول مسیر سعی میکنم حواسم را به بیرون معطوف کنم اما خودم در جمع و دلم جای دیگری است. صدای موزیک در ماشین پخش می شود و خواهر و دامادمان هم خوانی می کنند و می خندند و با خنده آنها داداشم نیز قهقهه می زند، اما من همچنان به بیرون چشم دوخته ام...
خواهرم گله مند از سکوت من، مرا خطاب قرار میدهد و میگوید:« یچزی بگو خب، تو هم که همش خوابی!»
سعی میکنم از خاطرات شیرین و مشترک او با دامادمان بگویم، من می گویم و آنها می خندند اما هنوز دلم...
کتاب جدیدم را بیرون می آورم و با صدای بلند اعلام میکنم که « دارم کتاب میخونم!» و خواهرم این را گوشزد می کند که چشمانت ضعیف می شود و من بی اعتنا به حرف او کتاب را باز میکنم و میخوانم _ چشمی که حرفی ندارد پشت عینک ماندنش به!_
هنوز گیجم که به مقصد می رسیم.
استخری بزرگ و دو چنار سبز در کنار آن وبادی که با وزیدنش لرز در اندامت می افتد.
فرش پهن می کنیم و میشینیم. کمی مینشینم، کمی میخوابم اما دلم...
کتابم را برمیدارم به طرف سنگ بزرگی می روم که لبه پرتگاهی قرار دارد، نوک آن می نشینم و پاهایم را آویزان می کنم و شروع به خواندن کتاب می کنم اما هنوز دلم...
مادرم از دور مرا به خواهرم نشان می دهد و خواهرم باز شاکی می شود که چرا در این جا کتاب دست گرفته ام. به حرفش اهمیت نمیدهم، برادرم رد می شود
_عاشقیا!
جوابش را نمی دهم و حوصله کل کل ندارم. کتاب میخوانم.
_«زندگی یک پاراگراف نیست و مرگ نیز پرانتز نیست»
کتاب را می بندم و به جمله فکر میکنم. خواهر کوچکم دوروز است که متوجه حال عجیب من شده است و ساعتی صد مرتبه مرا می بوسد و سعی می کند حواسش به من باشد، با این که 11 سال بیشتر ندارد اما حواسش خیلی جم است!
در جمع خانواده ام، ولی سکوت را ترجیح می دهم و محکوم می شوم به بد اخلاقی اما اهمیت ندارد و می دانم که این حالت زیاد طول نمی کشد اما در این زمان کوتاه هم دلم...
لب پرتگاه نشسته ام و کتار را بسته ام و به جملات آن فکر می کنم، به پلاستیک های رها شده در ته پرتگاه نگاه می کنم و چشمانم تار می شود، سرم را بالا می آورم و انگار که باز میخواهم به همان نقطه نگاه کنم؛ جنون!
ساعتها آنجا نشسته ایم و من ادای آدم های خواب آلود را دراوردم ولی خودم میدانم که دلم...
گوشی موبایلم را چک می کنم اما جز از محل کارم کسی به من زنگ نزده است، کسی حتی نگران این همه نبودنم در فضای مجازی نشده است!
نفس عمیقی می کشم تا شاید تپش شدید قلبم را که چند روز است مهمانم شده است را آرام کنم.
کتاب را برمیدارم و سوار ماشین می شوم.
بغض کرده ام و صدای موزیک حال بدم را تشدید می کند. خواهر کوچکم انگار متوجه شده است و یکسره به چشمانم زل زده است تا نگذارد در تنهایی گریه کنم...
در کل مسیر به این جمله فکر می کردم:
زندگی یک پاراگراف نیست و مرگ یک پرانتز نخواهد بود!
و باز نفس عمیقی می کشم. 
یاد خدا می افتم 
اگر خدا بخواهد...
و چقدر دلم...



ملت- حب
۲۳:۳۳۲۳
شهریور

زهرا از کوچه با شتاب وارد حیاط شد، در را محکم بهم کوبید و پشت در ایستاد.
نفس های بلند و کوبنده او برگ های جلوی صورتش را تکان میداد.
صورتش سرخ و دندان هایش بهم قفل شده بودند.
مشتش را گره کرد و با پایش محکم به در کوبید و شروع به گریه کرد.
با صدای در و کوبیده شدن پا به آن مادر از پنجره ی باز آشپزخانه و با کفگیری چوبی که در دست داشت  به بیرون سرک کشید و بدون آن که چیزی بپرسدگفت: دوباره چی شده؟ دوباره چی شنیدی؟چرا حرف مردم انقدر برات مهمه؟چرا ولشون نمیکنی به حال خودشون و همان طور که با تکان دادن  کفگیر درهوا با خود حرف میزد، بدون آن که منتظر جواب بماند غرو رو لوند کنان به داخل آشپزخانه برگشت.
زهرا چادرش را از زیر پایش بیرون کشید و بی توجه به حرف های تکراری مادر که دیگر حسی به آن نداشت به سمت اتاقش حرکت کرد. نصف چادر را روی زمین میکشید و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.
هوا نیمه ابری بود و شمع دانی ها در کنار پله با نسیم خنکی تکان می خوردند.
پله های کهنه ای را که با قالیچه های قرمز نخ نمایی پوشیده شده بودند را پشت سر گذاشت.
به اتاق کوچکی که پنجره هایی روی به حیاط داشت، رفت.
اشک از گونه های سرخ شده اش سر میخورد و روی برگه هایی که روی میز. انباشته شده بودند میریخت.
یاد نامه ها افتاد.
همیشه خواندن نامه ها آرامش میکرد.
 کشاب سفت آهنی میز را به زور بیرون کشید.
 نامه ها را برداشت و روی میز گذاشت.... 
کش روی نامه ها را باز کرد و قدیمی ترین نامه را بیرون کشید.

سلام زهرا خانم حالتون خوبه؟...
از لحن نامه خنده اش گرفت نامه را کنار گذاشت و به سراغ آخرین نامه رفت تا دلتنگیش را کم کند.
_سلام زهرا جانم، دلش قنج رفت اما حرف های امروز همسایه ها در ذهنش چرخید و اجازه نداد تا ادامه ی نامه را بخواند.
 مشت گره کرده اش را بالا اورد و جلوی صورتش گرفت. بوی زنگار آهن از لابلای انگشتانش بیرون میزد وحالش را بد میکرد.
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
کمی ارام تر شد.
مشتش را باز کرد و نگاهی به پلاک تیر خورده کرد.
ای کاش علی واقعا برای پول رفته بود...


پ.ن: این داستان در پست های بعدی بازنویسی خواهد شد.

پ.ن.1: ببخشید کم پیدام یکم ذهنم مال خودم نیست. بچه شده! دوست داره بره همه جا، حتی بهونه هم میگیره تهشم به اون چیزی که میخواد نمیرسه و خوابش میبره:)

میام دیر به دیر اما خب با دست پر:)

ملت- حب
۱۶:۳۹۲۹
تیر

صبح روز اربعین عراقی ها وارد کربلا شدیم.

فضای عجیبی بود...

هرکس به سبک و با زبان خود روضه میخواند و سینه زنی می کرد...

در هر دقیقه دها گروه به گروه های قبل اضافه میشدند

صدای حسین حسین و حیدر حیدر فضا را پر کرده بود...

هوا انگار خون می بارید و به شکل محسوسی گرفته بود...

سهم من_که برای اولین بار به کربلا میرفتم_ فقط گنبد امام حسین آن هم با فاصله ای زیاد بود...

دیگر آنجا نیاز به مداح و روضه خوان نبود آنجا جمعیت را میدیدی و اشک از سرورویت جاری می شد، اما نه، ابهت حرم حسین(ع) اشک را از چشمان آدم دور میکرد...

تا عصر کربلا بودیم و من فقط از سکویی بلند از راه دور گنبد را نگاه می کردم...

عصر به راه افتادیم برای رسیدن به کاظمین...

خیابان هایی که به سمت اتوبوس های کاظمین میرفت بسیار شلوغ بود در همان جمعیت قدم به قدم پیش می رفتیم.ِ..

موکب های عراقی تقریبا نیمه باز بودند و موکب های ایرانی همچنان مشغول پذیرایی...

در راه به موکب ایرانی رسیدیم که مداحی معروف سید رضا نریمانی را گذاشته بود و با بابونه از زوار پزیرایی میکرد.

مادرم با دیدن بابونه همه را نگه داشت تا به قول خودش همه با خوردن بابونه پنسیلین طبیعی زده باشند.

هوا بسیار سرد بود و سوز عجیبی می آمد.

صدای مداحی فضا را پر کرده بود...

منو یکم ببین

سینه زنیم رو هم ببین

ببین که خیس شدم

عرق نوکریمه این....

چند جوان ایرانی در جلوی موکب مشغول خوردن بابونه بودند، با اتمام لیوان بابونه شان سه نفری در جلوی موکب ایستادند و همراه مداحی شروع به سینه زنی کردند...

با گذشت چند ثانیه نفرچهارمی به آنها اضافه شد و بعد نفر پنجم و بعد...

ایرانی ها موج موج به این سه نفر اضافه می شدند و سینه زنی میکردند.

اطراف این موکب مملو از جمعیتی شده بود که حلقه های تو در تویی را تشکیل داده بودند و با نوای سید رضا نریمانی سینه زنی میکردند و با صدای بلند زجه می زدند...

تقریبا خیابان بسته شده بود و زنان هم اطراف سینه زن ها به گریه و سینه زنی پرداختند، حتی زنان عرب که از با زبان فارسی آشناییتی نداشتند.

فضای غیر قابل وصفی بود.

در کل مسیر پیاده روی و زیارت امام حسین(ع) هیچ صحنه ای این چنین تکانم نداده بود.

بعد از مکثی کوتاه به سمت اتوبوس های کاظمین به راه افتادیم...

همه در خود بودند و اشک بود که از صورت ها پایین می آمد...

واقعا اربعین حال و هوای دیگری دارد

کربلا را باید در اربعین دید

حتی اگر سهمت از کل کربلا فقط گنبد امام حسین(ع) از راه دور باشد...


پ.ن:بعداز زیارت کاظمین فیلم مداحی سیررضا نریمانی رو از یه اقای عرب گرفتم! جالب اینجا بود که اون مرد عرب مداحی رو از سایت خامنه ای دات ای ار عربی گرفته بود و ترجمه عربیش زیرش بود!


پ.ن.1: اگر من امسال اربعین کربلا نباشم مطمئنا از دوری دق خواهم کرد...

پ.ن.2: این عکس کل سهم من از کربلا بود. حتی گنبد حضرت ابوالفضل رو  هم ندیدم...


ملت- حب
۱۷:۲۸۲۵
تیر

از دوره راهنمایی باهم آشنا شده بودیم. چهار تا بودیم ملقب به چهار کله پوک!

همه یخرابکاری هایی که در مدرسه رخ می داد بی برو برگشت به ما مربوط می شد حتی اگر عاملش ما نبودیم!

در دوران راهنمایی که تا صدایی بلند می شد همه می گفتند گروه نیک و اینا بودن! حالا بدبهت نیک اصلا کاره ای نبود ولی اسمش روی گروه مانده بود:)

البته در راهنمایی دستمان باز تر بود چرا که از 23 نفر تقریبا 16 نفر با ما بودند و بقیه تماشاچی و کسی نبود که مانع کارمان شود اما در دبیرستان بودند دختران خود شیرینی که تا آب از آب تکان می خورد جایشان در دفتر بود و بعد هم جای ما:/

یادم است دبیرستان که بودیم در زنگ جبرانی یا همان بی کاری با آن سه تای دیگر تصمیم گرفتیم تا بهترین وسایل را از انبار بدزدیم و در کلاس قرار دهیم! یعنی در واقع می خواستیم کلاس را نو نوار کنیم آن هم بی اجازه مدیر!

به سراغ انباری انتهای راهرو رفتیم. درش باز بود! یک میز نو و تر و تمیز هم در آن گذاشته بود.

از دور اشاره کردم که بیایید و آن سه هم آمدند و میز را برای انتقال به کلاس تایید کردند!

میز کلاس ما شکسته بود و پایه آن از قسمت رویی جدا شده بود. میز کلاس را به انباری انتقال داده و میز نو را با موفقیت جایگزین کردیم.

به یمن ورورد میز قشنگ به کلاس تصمیم گرفتیم تا صندلی را هم دور تا دور کلاس بچینیم و میز را در وسط کلاس قرار دهیم.

همه این کارها را انجام دادیم و خسته و مانده روی میز نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم.

آمنه از روی شوخی میز را کمی حل داد و میز خیلی راحت جلو رفت و ما نیز کمی سواری خوردیم و خوشمان آمد:)

زهرا گفت بیایید و کمی ماشین بازی کنیم!

دونفر روی میز می نشینند و دو فر هل می دهند!

و به این ترتیب ماشین بازی ما آغاز شد...

زهرا و آمنه کمی تپل بودند و من و فتان کمی لاغر دو گروه چاق و لاغر تشکیل دادیم و میز را هول می دادیم و می خندیدم که ناگهان چشمتان روز بد نبیند!

من و زهرا روی میز بودیم و آمنه و فتان با تمام وجود در حال هول دادن که ناگهان میز ترمزی کرد و من و زهرا شوووووت شدیم دو قدم آن طرف تر!

اولش گمان کردیم که میز به موزاییک گیر کرده و چیزی نشده اما بعد از مدتی چشمانمان گرد شد!

بله پایه میز نو شکسته بود و به طور کامل به داخل میز مایل شده بود!

تا نیم ساعت اول که نمیتوانستیم از خنده خودمان را از کف کلاس جمع کنیم اما بعدش که به خودمان آمدیم یادمان به میز افتاد!

یا وحشی بافقی ...

باید با میز چه می کردیم!؟

زهرا گفت میز را برگردانید ببینیم با پایه هایش باید چکار کنیم.

میز را برعکس کردیم و زهرا با قدرت تمام به پایه ها کوبید و پایه ها به حالت صاف ایستادند اما اگر تکانی می خوردند مطمئنن باز هم کج می شدند!

هنوز 1 ساعت از شادی اوردن میز نو به کلاس نگذشته بود که مجبور شدیم میز را به انباری برده و میز قدیمی خودمان را بر گردانیم!

ولی یادش بخیر خنده های از ته دل ان روز را فراموش نمی کنم هرچند که می دانم باید برای این کارم مبلغی خسارت به مدرسه بدهم تا بیت المال گریبان گیرم نشود!


پ.ن: برگی از خاطرات خنده دار من و دوستام!

پ.ن: واقعا اون موقع ها فکر بیت المال نبودیم و گمان می کردیم واقعا مدرسه خانه ی دوم ماست و ماهم صاحب خانه:/

ملت- حب
۱۲:۵۹۲۳
تیر

صبح از خواب بیدار شدم، صبح روز 23 تیر ماه مثل همیشه و مثل هر روز...

طبق معمول موبایلم را بالا اوردم تا ببینم خبری که شب گذشته کار کرده بودم مشکلی ایجاد نکرده باشد، پیام آمده بود مثل هر روز و مثل همیشه...

بانک انصار بود که زادروزم را تبریک می گفت!

خوشحال شدم چون از بانک توقع نداشتم تولدم را به یاد داشته باشد!

پدرم صبحانه را آماده کرده بود مثل همیشه.

  موهایم را شانه کردم و سر سفره نشستم مثل همیشه و صبحانه خوردم مثل همیشه!

بعد از صبحانه با مادرم مشغول پخت ناهار شدم مثل همیشه.

 ساعت 12 نشده ناهار را آماده کردم مثل همیشه!

در این میان گوشی را روی گوشم گذاشته وبودم و آهنگ گوش میدادم و میخندیدم و دلم شاد نبود مثل همیشه...

نفس می کشیدم مثل همیشه...

میخندیدم مثل همیشه ....

و کار می کردم مثل همیشه....

و یک سال به عمرم اضافه شده بود و هیچ تغییری ایجاد نشده بود مثل همیشه...

و چقدر ازین مثل همیشه بودن ها حالم بهم میخورد و چقدر این مثل همیشه بودن ها زندگیم را کسل کننده کرده است...

امیدوارم هیچ گاه 24 سالگیتان مثل همیشه نباشد....

ملت- حب