گمنامی با طعم شهرت

گمنام اگر در پی گمنامی بود هرگز گمنام نمیشد...او شهرت را خواست ...شهرت در کنار حوض کوثر

گمنام اگر در پی گمنامی بود هرگز گمنام نمیشد...او شهرت را خواست ...شهرت در کنار حوض کوثر

گمنامی با طعم شهرت

دنیا انگار قصد دارد که ما را بیازماید
رقیب میطلبد و انگار همه سینه سپر کرده ایم که بایستیم درمقابلش
و چه کودکانه گمان کردیم که چیزی هستیم در مقابل قدرت مافوق اراده ی او
و حال که زندگیم مسیر حق و حقیقت را یافته است,چه زیبا میفهمم که...الیس الله بکاف عبده...
من ملتهبم...اما حب تو در من خانه کرده است
پس ملت_حب_آنه به دنبالت می آیم
چون شک ندارم و من یتوکل علی الله فهو حسبه...
و این گونه التحابم آرام می شود...

آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۶ دلم...
  • ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۳ حرف...
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۰ عشق!!!
آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بسیج» ثبت شده است

۱۴:۳۲۱۶
ارديبهشت

از ترم اولی که می امدم دانشگاه میدیدمش ...همیشه با دوستانش بود کنار مسجد فنی!ترم های اول که بودم بیشتر میرفتم به دیدارش .دوستش داشتم اما نه آنچنانی که حالا...!ترم یک و دو تقریبا هرروز میدیدمش اما کنارش نمیرفتم و از دور سلامی میدادم و میرفتم...او هم همیشه بود... با رفقایش کنار مسجد فنی!!ترم سه که خوابگاهمان جابه جا شد دیگر کمتر به طرف مسجد فنی میرفتم و کمتر اورا میدیدم ،آخر او پاتقش همیشه آنجا بود ...با رفقایش ،کنار مسجد فنی!!فقط گاهی اوقات که دلم برایش تنگ میشد میرفتم و از دور نگاهی می انداختم و یا سلامی میدادم و باز میگشتم به سمت خوابگاه،آخر آن موقع دلبستگی نداشتم...تا وقتی که دیگر زیر فشار ها کمر خم کرده بودم که به ناگاه مرا صدا زد ...از سر کلاس بیرون دویدم و رفتم به سمت مسجد فنی آخر همیشه پاتوقش آنجا بود ،با رفقایش کنار مسجد فنی!این بار از دور سلام دادم ولی دوست نداشتم که فقط از دور نظاره کنم ...جلو رفتم سلام کردم و کنارش نشستم ...گرچه تا به حال او را بدون اسم فرض میکردم ولی خودش بهم گفت که اورا محمد صدا کنم ...نمیدانم چرا!!

نشستم و سر صحبت را باز کردم :محمدم دلم گرفته است...و گفتم و گفتم و گفتم ....او هم با صبر تمام گوش میداد...انقدر گفتم که دیگر حرفی ته دلم نمانده بود .اینبار،سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و مثل ابر بهار گریستم ...سرم را برداشتم...چقدر سبک شده بودم ...احساس میکردم که بالی دارم برای پرواز...و محمد همچنان آنجا بود با رفقایش کنار مسجد فنی!

دوست نداشتم ترکش کنم اما باید میرفتم .یک ساعتی بود که کنارش بودم ...بلند شدم و عقب عقب آمدم تا نکند پشتم به طرف او باشد .همچنان که دور میشدم سلام میدادم:السلام علیک ایها الشهدا...

حالا هرروز با شور به دیدارش میروم پایم بند میشود... با سر میروم ...دلم برایش قنج میرود...عاشقش شدم و او برایم کم نگذاشته تا به حال...

رفیقم است دیگر ...رفیقی از جنس دیگر...رفیقی که همیشه هست ...با رفقایش ،کنار مسجد فنی!

پ.ن.1:برای خودتون ازین رفیقا پیدا کنید خیلی حال میده.

پ.ن.2:دیشب رای اولین بار ساعت 12 شب کنارش بودم ...واقعا فضایی بود

پ.ن.3:برای محکم شدن دوستیمون دعا کنید