گمنامی با طعم شهرت

گمنام اگر در پی گمنامی بود هرگز گمنام نمیشد...او شهرت را خواست ...شهرت در کنار حوض کوثر

گمنام اگر در پی گمنامی بود هرگز گمنام نمیشد...او شهرت را خواست ...شهرت در کنار حوض کوثر

گمنامی با طعم شهرت

دنیا انگار قصد دارد که ما را بیازماید
رقیب میطلبد و انگار همه سینه سپر کرده ایم که بایستیم درمقابلش
و چه کودکانه گمان کردیم که چیزی هستیم در مقابل قدرت مافوق اراده ی او
و حال که زندگیم مسیر حق و حقیقت را یافته است,چه زیبا میفهمم که...الیس الله بکاف عبده...
من ملتهبم...اما حب تو در من خانه کرده است
پس ملت_حب_آنه به دنبالت می آیم
چون شک ندارم و من یتوکل علی الله فهو حسبه...
و این گونه التحابم آرام می شود...

آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۶ دلم...
  • ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۳ حرف...
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۰ عشق!!!
آخرین نظرات

کوچه....

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ب.ظ

از کلاس بیرون آمدم.
هوا تاریک بود.
هیچ کس در کوچه ها نبود، فقط چندقدم جلوتر گربه ای نشسته بود و دستش را میلیسید...
سعی کردم قدم هایم را محکم و استوار بردارم...
کوچه دوم را با ترس گذراندم

حالا نوبت کوچه ی درازِ سوم بود که مرا به خیابان اصلی وصل میکرد.
با خودم قرار گذاشته بودم که مسیرم را دور بزنم و از کوچه ی پر رفت و امد، خودم را به خیابان اصلی برسانم اما با دیدن چند چراغ میان آن کوچه ی باریک و فرعی تصمیمم عوض شد!
پا در کوچه گذاشتم...
یک طرف کوچه دیوار گاه گلی بود و طرف دیگرش آجری، هنوز چند قدم دور نشده بودم که ترس به سراغم آمد.
به این فکر میکردم که اگر کسی وسط کوچه قصد سویی کرد به کجایش بزنم و از تخته شاسیم چگونه استفاده کنم.
سعی کردم قدم هایم را با شتاب بردارم...
نور جوشکاری از تک مغازه ای که در کوچه بود بیرون میزد و بر ترس کوچه اضافه میکرد...
کف کوچه سنگ فرش بود و سیمان های میان سنگ ها تقریبا از بین رفته و جایش را خاک پر کرده بود، گاهی پایم روی سنگهای گِرد لیز میخورد و قدم هایم نظمش را از دست میداد.
به وسط کوچه رسیده بودم، به دو مازاری که هنوز پشت در بسته میچرخیدند و بوی حنا را در کوچه پخش میکردند...
ماشینی وارد کوچه شد.

نورچراغش چشمهایم را مجبور به عکس العمل کرد.
سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم و با خود مرور کنم که اگر کسی قصد سویی داشت به کجایش بزنم و از تخته شاسیم چگونه استفاده کنم!
ماشین از من گذر کرد و درست پشت سر من متوقف شد؛در دلم احساس ضعفی کردم،نفس هایم به شمارش افتاده بود، ترسیده بودم و توی دلم خودم را لعنت میکردم، صدا از پشت نزدیک میشد و از ناودان خانه ای که عقب نشینی کرده بود چیزی میچکید و من با خود مرور میکردم که نکند خون دختری باشد که قبل از من از آن کوچه ی تنگ و تاریک گذر کرده بود!
کوله ام را پایین اوردم که توی آن چیزی برای آرامش دلم بیابم، دستم را داخل بردم و بین آن همه وسایل طراحی دنبال یک چیز گشتم!
سخت بود ولی بلاخره پیدایش کردم
بله کیک!ضعف دلم را فقط یک کیک میتوانست کنترل کند:)


پ.ن:میدونم الان دارین ته دلتون بهم فحش میدین اما خب نمیشه ته همه ی داستانام پیام باشه!

پیام این نوشته فقط گشنگی بود:)

میخواستم حسمو تو اون کوچه ی تاریک حس کنید اما خب تهش کیک بود دیگه:)



۹۵/۰۸/۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰
ملت- حب

نظرات  (۹)

۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۳ خادم الحسین
:|
پاسخ:
خب چیه:)
:|
پاسخ:
:)
خخخخ.خیلی خوب بود.فحشم ندادم . یاد روزایی افتادم ک میرفتم خونه سنایی کلاس.تو کوچه پس کوچه...
پاسخ:
اره یکی ک درک کرده باشه فحش نمیده
کوچه های ترسناک
یوهاهاها:)

داستان پردازیت ونویسندگیت جای تحسین داره

حالا کیک و بی فایده بودن متن هم یک ایراده دیگس

پاسخ:
بله دیگه
گهگاه ادم دلش میخواد اینجوری بنویسه و فقط حس رو منتقل کنه
این داستان نبود
واقعیت بود:)
نوووووش
پاسخ:
ممنون:)
خون دختری که قبلا از اونجا رد شده؟؟؟چقدر جنایی فکر میکنید خخخخ
نوش جونتون:)
یاعلی
پاسخ:
دست خودم نبود ترسیده بودم:)
۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۹ علی محمدرضایی
نوش جان
پاسخ:
تشکر:)
۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۱۱ مــ. مشرقی
:| 
پاسخ:
:)
:))

نوش جان;)
پاسخ:
ممنون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">